شهری زیبا و دوست داشتنی که مردمی با صفا و آرامش در آن زندگی می کردند.آن ها هر چه می خواستند از باغ ها و مزرعه هایشان به دست می آوردند و هیچ وقت گرسنه نمی ماندند .رودخانه های پر آب ، درخت های سرسبز و بلند ، گل ها و میوه های گوناگون و .... همه نعمت هایی بود که خداوند به آنها بخشیده بود .

روزی مردی وارد شهر شد و به مردم گفت : من از بالای کوه ملخ های زیادی را دیدم که به طرف شهر پرواز می کردند .مردم شهر با شنیدن این خبر ، به شدت ترسیدند ، ولی قبل از انجام هر کاری ، با سخنرانی های متعدد و طولانی ، از مرد به خاطر دادن این خبر تشکر کردند .

سپس همه ی مردم برای مبارزه با ملخ بسیج شدند . اما چگونه ؟ 

شاعران در شعرهایشان ، نویسندگان در نوشته هایشان و سخنرانان در سخنرانی هایشان درباره زشتی ملخ ها و ضرر ها و زیان هایشان داد سخن دادند و تا توانستند ملخ ها را محکوم کردند .

در این حال دوباره خبر رسید که ملخ ها هر لحظه نزدیکتر می شوند .

باز همه دست به کار شدند و تلاش کردند که شعارهای محکم تری علیه ملخ ها بدهند و آن ها را بیشتر محکوم به مرگ کنند .در حالی که مردم شهر ، مشغول بحث و گفتگو و برگزاری سمینار درباره کیفیت ظهور ملخ پیشینه تاریخی آن ، مختصات ظاهری و باطنی ملخ و دلایل حمله ملخ ها به شهر بودند ، ملخ ها وارد شهر شدند . تمام شهر را اشغال کردند و به ویران کردن مزرعه ها و کشتزارها پرداختند .

بعد از آن ، همه همچنان درباره ملخ ها گفتگو می کردند ، علیه ملخ ها شعار می دادند و...ملخ ها همچنان خوشه های گندم را می خوردند ، سبزی ها را می جویدند و باغ را ویران می کردندو...

این داستانی است از زکریا تامر نویسنده عرب زبان که زبانحال جامعه امروز مارا بیان می کند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...

پی نوشت: این پست و مطلبش را چندین بار تکرار کرده ام زیرا معتقدم که ما سخت دچار این مشکلیم!